توهّم دانايی
فرض کنید من یک "مهندس"ام (یا دکتر یا ... ) که عنوان مهندس (یا ... ) به صورت کاذبی برایم جایگاه اجتماعی نسبتا بالایی ایجاد کرده است. من که در حالت معمول گرفتار خودبزرگبینی و خودشیفتگیام و جایگاه ساختگی را باور کردهام دچار توهّم خواهم شد؛ توهّمِ اینکه همه چیز را میدانم و از پس هر کاری برخواهم آمد. با خود میاندیشم که من همان "دانای کل" هستم.
اما آیا میدانید من تا دریافت مدرک کارشناسی (یا حتی کارشناسی ارشد و دکترا) چه کتابهایی خواندهام؟ فیزیک هالیدی، معادلات دیفرانسیل، مقاومت مصالح و ... . من از میان صدها کتاب روانشناسیِ به فارسی ترجمه یا تألیف شده حتی یک کتاب هم نخواندهام، حتی یک کتاب جامعهشناسی را ورق نزدهام، من حتی یک کتاب شناخت شناسی را فهم نکردهام، حتی خبر ندارم شایگان کیست و سروش چه میگوید، هیچ خبری هم از دنیای ادبیات و هنر ندارم، من حتی نمیدانم که "مدیریت" علم است و کوتهنظرانه معتقدم مدیریت "ذاتی" است!
و در این دنیای ندانستنها در حالی که هیچ نمیدانم که نمیدانم با جار و جنجال و هیاهو و سیاسیکاری، قدرت را هم به چنگ میآورم و به پشتوانه عنوانِ پرهیاهوی خود و با تکیه بر "توهّم دانایی" خود چه بلاها که بر سر ِ مجموعه زیردست خود و در گستره وسیعتر بر سر جامعه خود نمیآورم.
باید چه کرد با عناوین پرطمطراق توهّمزا ؟ باید چه کرد با "توهّم دانایی" ؟ باید چه کرد برای رهایی از حالتی که «نمیدانیم و نمیدانیم که نمیدانیم» ؟
و یک سؤال اساسیتر: آیا خودشیفتگی و "توهم دانایی" فقط دامان مهندس و دکتر و ... را آلوده است یا گرفتاری جامعه ایرانی است؟ به نظر شما جامعهای که متوسط مطالعه سالیانهاش 3 دقیقه است و خود را برترین و بافرهنگترین ملت دنیا میداند گرفتار توهّم نیست؟
پيام هاي ديگران
( 124 نظر )