تبليغاتX
دستان سرد - حکایت تلخ این روزها

اين روزها وقتي اخبار را مي خوانم بغض گلويم را مي فشارد. بهت زده مي شوم از اين همه جنايت . هر روز جنازه اي به خانواد ه اي تحويل داده مي شود، خانواده اي که طي چهل روز گذشته در گرماي سوزان تابستان هر روزه در مقابل زندان منتظر ميمانده و به خود اميد مي داده اند که فرزندشان در انفرادي است و هر بلايي سرش بياورند لااقل زنده است!
از خود ميپرسم آيا اين جنايتکاران و بازجويان و شکنجه گران ، فرزند ندارند؟ خانواده ندارند؟ مورد سوال قرار نمیگیرند که: پدر! برادر!  در اطلاعات يا در زندان چه کارهايي ميکني؟!  مثلا دختر آن بازجوی جنایتکار از او نمي پرسد که: بابا تو هم جزو شکنجه گرها هستي ؟
آيا اين بازجوها و شکنجه گران بي مروت وقتي به چشمان فرزندان خود نگاه مي کنند از وجود کثيف خودشان شرم نمي کنند؟
از خودم می پرسم که آیا ممکن است که "انسان" با باتوم بر مغز دیگران بکوبد؟ کدام بیماری روانی است که آدمی را به چنان ورطه ای میکشاند؟

واقعا در عجبم از اين جنايتکاران. يعني تاريخ را نخوانده اند؟ واقعا فکر مي کنند اين جنايتها فراموش شدني است؟ واقعا خيال مي کنند که مي توانند با بگير و ببند و تهديد جنايتهايشان را لاپوشاني کنند؟ گمان مي کنند که خونهاي ريخته شده و جانهاي ستانده را مي توانند به بايگاني تاريخ بسپارند؟ زهي خيال باطل! خونهاي ريخته شده ي جوانان رعناي ايران گريبان آقايان را خواهد گرفت و متاسفانه تاريخ پر از خشونت ما باز هم تکرار خواهد شد. آرزو میکنم گذار ما به دموکراسی گذاری پر از انتقام نباشد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 23:59  توسط محمد صبا  . مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin